رئیس محشر
در بزنگاه گذشتن از کنار آخرین برق نگاهت آنچنان
رعشه بر اندام عاشق میزنی گویا رئیس محشری
فرض گیرم که چنین باشد و باشی عامل روز قیام
ای عزیز دل اگر بی اعتنایی پس چرا دل می بری
روز بگذشته به بازار مکاره شده نامت نزد هر ورد زبان
خنده میدارد به من پیر و جوان گویند پی سیمین بری
اسفا هیچ نمیداند کسی حال دل رفته فنای من و من
نیک دانم به جهان باشی نمونه که تو تنها نوبری
تو نگینی بِنِشسته در میان جامه ای از زر ناب
این منم تحمل وزن گرانِ سنگِ کبِرَت که منم انگشتری
ز اخوت میزنی دم گوئیا چشم تو پوشیده بود از ماجرا
جان من بس کن چرا خنجر ز پشت، کجا بُود برادری
انقلابت در همه آفاق دنیا شده ورد هر زبان
ایکه هرچه بود ربودی پس چه شد برابری
منِ مانده زیر باران ستم های تو خیسم بی پناه
حیرت از خیل نشسته سر راهت عاشق دربدری
صنما گرچه محبت شده کارت به همه بجز به من
شاید ار در شب بیتوته نشینم به دعا از گنهم در گذری
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۲/۱۳