ذرّه خاک
ناتوانم ناتوان، گرد پیری زمان، تک درخت نیمه جان
مانده بین زندگی، دوره خوشِ گذشته پیش رو جاری زمان
باید از سستی رهید، دست نومیدی برید، تا دم آخر جهید
هر چه پیش آید خوش است سینه را بگشوده دشت بیکران
سرنوشتِ بیشتر تلاش و کار، هرچه مانده یادگار
وه چه زیبا می شود تا دم آخر که هستی پا بکوبی همچنان
این که در حال گذشتن میرود دنیا اگر با آن روی
چشم خود بازش نگهداری نکو, تا چشم بستن ناگهان
آنکه هر فرو دمیدن وانگهی برون بر آید نفست، اندیشه کن
لحظه ای مکثش کشد از عمقِ بطنِ ریشهِ جانت توان
پس همین شکرانه دَم را که رود شادانه دَم بَر، تا به تَه
پیش از آن دستی بر آید سد کند این موهبت را بیامان
من که از اول همی دانم چگونه عمر خود تا انتها آرم به سر
اَجر پندی است که در گوشم نهاده پیر فرزانه به دوران جوان
گر تو هم سر خم کنی در پیش هر بنوشته پندی میبری
بهره ای از آن همه دریای گستردِهِ پر برکت به آخر بیگمان
باز هم بیتوته آمد در شبی دیگر نصیحت پیشه کردم ناخرد
من ندانستم که هیچم، بخشش از تو ذرّه خاکم در جهان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۱۸