✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
دیرگاه
دیرگاهست و نشسته بر رهت از تو خبر نیست
رفته ای از دیدگانم از جفای تو اثر نیست
دشمنی گر ریشه اش معلوم گردد دل به آرامش رسد
من کجا دنبال معلولی بگردم که نمی دانم نظر چیست
دی گذر کردم به بازاری برایت توشه ای آرم به هم
غافل از آنکه تو را هرچه فراهم آیدت نفعی به سر نیست
روزگاری بس خراب است و کسی در راه زیبایی نمی کارد گُلی
مِثلِ آن هرزه گیاهست آنکه بر شاخه نشسته بی ضرر نیست
ای که امروزت خوش است فردا نداری مأمنی
شیوهِ راهت بگو آیا شود گذشت ز دیواری که در نیست
گرچه تا من میکنم اندیشه تو آنسوی دوران کرده اتراق
رسم و آیینت چرا در نزد هر زیر و زبر نیست
نیمه شب مستانه آید از ره میخانه آنکه قفل در را می گشاید
این سرا تاریک خفته، انتظار دیگری جز شیون لولای در نیست
مرغ آتش که ز خاکستر بر آرد بال و پر سایه به دوران گسترد
تا ثریا پر کشد رو سوی خورشید و بسوزد پَر، حذر نیست
هرچه گفتم کن گذر، سختی مگیر و راه خود را رُو مداوم
در شب بیتوته ای تنها نشسته انتظاری تا سحر نیست
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۲۰