دنبال صافی
آن که پر بِگرفت و رفت آرامشش را آرزوست
وانکه ماندست و خمید بردباری اش را آرزوست
ما همه محصول خواستن های دل باشیم میان
ورنه دنیای دگر جای مکافاتِ چنانم روبروست
این همه ترسی که از رفتن بُود محصول نابخردی است
ورنه در کون و مکان هر ذره ای را یک حساب باشد کزوست
روزگاری بس غریبانه بود دوران ما
مانده ایم رو بر بگیریم یا بمیریم بهر دوست
گرچه در همراهی یاران همیشه پیش قدم باشی ولی
گر شود این بار طرحی نو دراندازی نکوست
گر تَوانی نام نیکی بهر ماندن عرضه کن
ورنه بودن یا نبودن قصه هر روزِ دنیا آرزوست
این تو بودی داعیه هایت فلک را کر نمود
هان چه داری پیش آر وقت عیانش مو به موست
من نپندارم چنان گوئی که اندیشه نهان داری به دل
جان من اندیشه را بهر خدا مردانه رو کن هر چه اوست
آن شبانی را که من دنبال صافی صوفی راهش شدم
نام بیتوته ندانم گویمش یا جستجو خانه به خانه کو به کوست
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۴/۶