دماوند
باد می پیچد میان صخره های سخت و سنگی
قله های دور یک اِستاده در دامان برفی
قرنهایِ دور، آن تاریخ کهنهِ، پیرِ سر بر آسمان
آبیِ خوش لاجوردی نقش بر بسته به سردی
مرغکانِ زیر پایش بال گسترده به طوفان
سَروهایِ پایِ دامان، رودِ لبریزِ روان بر سنگ سختی
تیغِ آفتابِ سرِ صبح کز کلاهش سر برآرد
صبحگاهانِ خرامان آهوان و قوچِ جنگی
داستانهایِ گذشته بر بنای این ستادهِ در زمانه
قصه ها دیدست این یک دانهِ در دورانِ هستی
در دلش اسطوره هایِ بی شمار پروردهِ نازان
نامشان مانده بدوران راه و رسم نیکبختی
رُستمِ دستان از این دامان به دنیایش کشیده
رخش و رودابه روان اندر پِیِ سهراب ناپیدایِ هستی
از اساطیرش اگر بر گویمت گوشت بدرد می آورم من
آنقدر گویم که در دامانِ تاریخش بود تنها پرستی
زیر پایش دشت بنشسته بدامانش سراسر
نسلها پرورده است در دوره بالا و پستی
آرشی بر تارکش تیری بسوی سرزمینش رانده از جان
تا جوانان وطن در راه میهن جان دهند در راه هستی
زیرو رو ها گشته در دامانِ این کوهِ سراسر
مردمانِ سخت کوش ساده اش با چیره دستی
هرزمان زهاک ها بر مردمانش چیره گشتهِ
کاوه ای پیداشده با آن درفش نیکبختی
ای برادر این چهل سال و سه را کو بَد گذشته
دوره ای بودست بر دوران که کوته رفته لختی
چون زمانه بگذرد آزاد ما را می نویسند
شاهدش کوهِ دماوندِ منست نمونهِ آزادهِ دستی
می رویم ما و حکایت تا ابد با ما شود یاد
هیچ ایرانی نبخشد حمله تازی به کسرا گر نشستی
ای اهورا نیک پندارَت کنون مارا رهی روشن نموده
تا بیندیشیم و محتاطش رویم من بعد دور از هرچه مستی
ای دماوند باش و بر تاج سرم بالا نشین خوش
زیر پایت رهسپارِ کارزار زندگی باشم چو هستی
تازیان را وا بنه طرحی دگر افسانه ام کن
بیش از آن این خلق را در خانه ات بیگانه هستی
دشمن دیرینه را از خود بدارش دور تا آنها بدانند
آریائی را به آرامِش زمانِ پیشهِ یکتا پرستی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۷