دم آخری
چه اندیشه کردم چه آمد سرم
از این زندگانی چه خواهم برم
همه عمر سختی کشیده به گردآوری
چو مجموعه شد حاصلش دیگری بردَهم
همان به کز اول بنوشی و نوشانی و بگذری
بداری ز چشمت هرآنچه بماند به غم
اگر داده کردی خوراندی به کام همه مردمان
همی چند روزی بود احترامت سخن های هر بیش و کم
وگر تنگ در بر گرفتی خفا، گَندِه کردی بدان
نه خود خورده کرده نه کس داده آن را به هم
عجب سرنوشت میسراید مرا
چو شعر در مسیر روانش به دَم
مرا پیشترها نصیحت نوشته همی
بزرگان قوم و نویسندگانِ حساب و رقم
اگر آن دم آخری چشم خود برنهی
نبودت، به نفع تو باشد ز بودن برای حشم
هر آنکس که بیتوته شب فکر ذکر است و یاد
شب جمعه ای فاتِحِه با کمی اشکِ نَم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۲۶