دلِ زار
نکوهیده نسنجیده بلا دیده گرفتار
چگونه میتوان آرام بودنها به رفتار
چه خونسرد است کسی کو خود دلیل است
خرابی گر شود از حد برون خرجش چه بسیار
عجب شهری است که ما دل میسپاریم
به تنها حامی رذل پلید خائن دزد دغلکار
همی خنده بگیرد از درون من را که بینم
یکی از بی بَری میرد ولی بخشد به اغیار
کسی پیدا نشد گوید ورا ای بیپر و بال
کجا باشد ثواب اینکه تو خود باشی به ناچار
جهان با آنچه در آنست شگفت است ای عزیزان
تو گوئی هرچه بینی کمتر است از درد بیمار
مرا راهی نما ای سالکِ پیرِ روانِ روزگاران
چگونه بگذرم اندر میان شعلههای خشم افکار
چرا ساده دلم من گر توقع دارم از تو
که میبینم نهایت ناتوانیت به کردار
اجازت ده در این بیتوته شب در جمع یاران
که گر آهی کشم گرید به عرشش هر دلِ زار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
24.09.2024