✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
دل را بربودی
رخ را چو نمودی، دل را بربودی
در گردش دوران، شعری بسرودی
پیران زمانه را در صف کشیدی
هر یک قدحی داده ایمان ببریدی
لبخند زدی آنجا کو محکمه واقع شد
دل را ز قضا بردی شاکی به چه قانع شد
مادام که تو راهت دائم پی بیراهست
گو راهنما دیگر باز آی که دیر گاهست
در کارگهی صبحی استاد پسان آمد
خود قافیه را بنگر شاگرد به چه انگارد
آنجا که نصایح خود باور نبود استاد
کو گوش به بِشنیدن کو داد ازین فریاد
من قصه بیداری دیریست نمی دارم
آنجا که دِلِ هشیار نادم بود از کارم
بر خیز سحر سر زد خورشید نمایان شد
تا او نشود خِجلان رخسار تو پنهان شد
گاهی که کشد مارا دُردی کش جانانم
با پا بیفشانم با دست فرا خوانم
این قافله را گویا نالان به رهی بردند
آنجا که درین وادی یاران همه افسردند
آنگاه که ما دیگر افتاده و خیزانیم
تو راه نمایان کن آنجا که نمی دانیم
بگذار دمی دیگر پیمانه بنوشیمت
یک تیر رهایم کن شهد لب شیرینت
اکنون که دگر باشد یاد تو مرا همره
خاطر چه خطا دارم بردند مرا ناگه
آغاز ترا گفتم رخ را چو نمودی
پایان بشود دیگر دل را بربودی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۷