کریم سرپولکی
سروده‌ها
دل را بربودی
رخ را چو نمودی، دل را بربودی
در گردش دوران، شعری بسرودی
پیران زمانه را در صف کشیدی
هر یک قدحی داده ایمان ببریدی
لبخند زدی آنجا کو محکمه واقع شد
دل را ز قضا بردی شاکی به چه قانع شد
مادام که تو راهت دائم پی بیراهست
گو راهنما دیگر باز آی که دیر گاهست
در کارگهی صبحی استاد پسان آمد
خود قافیه را بنگر شاگرد به چه انگارد
آنجا که نصایح خود باور نبود استاد
کو گوش به بِشنیدن کو داد ازین فریاد
من قصه بیداری دیریست نمی دارم
آنجا که دِلِ هشیار نادم بود از کارم
بر خیز سحر سر زد خورشید نمایان  شد
تا او نشود خِجلان رخسار تو پنهان شد
گاهی که کشد مارا دُردی کش جانانم
با پا بیفشانم با دست فرا خوانم
این قافله را گویا نالان به رهی بردند
آنجا که درین وادی یاران همه افسردند
آنگاه که ما دیگر افتاده و خیزانیم
تو راه نمایان کن آنجا که نمی دانیم
بگذار دمی دیگر پیمانه بنوشیمت
یک تیر رهایم کن شهد لب شیرینت
اکنون که دگر باشد یاد تو مرا همره
خاطر چه خطا دارم بردند مرا ناگه
آغاز ترا گفتم رخ را چو نمودی
پایان بشود دیگر دل را بربودی
قلمدوش
تاب بیاور ای رفیق ، آنچه تکرار میشود ما در گذشته های دور دیده ایم.
جوانی‌مان از کنار دود و آتش گذشته است
و هیاهوی هیجان انگیز در همِ بچه های همه محله ها
که دیگر بیشترشان به پیران کهنسال بدل گشته اند
بزرگانی که هنوز قلبشان جوان است اما قدشان خمیده
صورتهایشان تکیده و چروک اما تهِ نگاهشان همان اسدلله، تقی، حسین، مرتضی
کافیست به این نگاه ها عمیق بنگری و در آنها نفوز کنی تا دلت آشنائی بدهد
تعدادی دیگر نیستند و نامی بر سنگی حک شده تمرین سکوت میکنند
و ما تا کی خاطراتشان را بر گرده خویش بسوی انتها می بریم
این انتها را کِی در بر خواهیم گرفت و آیا کسی ما را نیز بر گرده خویش خواهد برد
یا تنها میمانیم
من دلم میخواهد عزیزی مرا کول کرده قلمدوش به انتهای خط برسم
و آخری نباشم زیرا از آخر بودن دلخورم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۷