دفتر عکس
تیری آمد بی هدف بر قلب بشکسته نشست
سنگ غلطان میخورد بر آن دری که بسته است
این مقدر بوده که دروازه و در جور میآیند به هم
تیغه چاقو ز شرم، پنهانیِ بودن میان دسته است
سر بگردانی شده ره طی، بیا لختی به آرامی نشین
ارزش آنچه که داری، یا مقام راشِدِ وارسته است
دورهای آید که دیگر یاد ما هرگز نمیباشد بجا
دفتر عکسی فتاده گوشه و خاکی بر آن بنشسته است
اینکه هردم میزنی کاسه به کوزه بشکنی جام مرا
جان دل بنشین مکن دعوا که جانم خسته است
آید آن روزی که دیگر نه تو باشی و نه من دنیا بجاست
مزه جامی که مینوشی همیشه لذتش از هسته است
میشود آیا بنوشی جام خود را بنگری در چشم من
تا نبینی غم کنم پنهان حکایت را که آن سربسته است
هرچه دنبال هوا و هوست بودی بس است بیحاصلی
وقت آنست که طریقی برگزینی که هدف پیوسته است
در شب بیتوته گر محکوم گشتم چاره نیست
گر تو قاضی من مقصر حد به من خجسته است
یادداشت شاعر
حد زدن = مجازات کردنراشد = کسی که به راه راست می رود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
07.09.2024