دستار
بسان زخمه ساز شکسته
بدست کودک آواره تنها نشسته
میان مردم گیج و پریشان
بسان کشتی در گل نشسته
سراسر باد و سرمای زمستان
گشاده پیش رو دروازه دوزخ گسسته
ورای قرنهای نامدار و سربداران
گذار لیث صفار و ره میهن پرسته
همه بگذشته را بگذار و بگذر
همی کافی بود با ناز تو آوای خسته
ز بالای نوک پر برف البرز
به دامانش همه گلهای دسته
نه از بانگ جرس دارد شکایت
نه در راهش شبان تنها نشسته
تمام ماجرا آنگه شود رو
که دزدی برده مالت بر سرش دستار بسته
اگر آئی به بیتوته دمی با ما نشینی
نه از پیمانه می گیری لبی نه در ره پیمان خسته
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۱۲