دخترک ها
کار باید کرد شعر باید گفت
روز کوتاه زمان تنگ است
از میان دود و آتش
از پسِ خشمِ بُنِ دندان
پیرِ افتاده بزیر پای بی رحمی
بین، نگاه مادری گریان
کودکی کو خود دگر از مرزهای کودکی بندش گسسته خویش را کودک نمیداند
گرچه ده ساله بُوَد، اما دگر عصیان زده فرمان نمیدارد
پند ناموزد دگر جائی که آزادی بزور از وی دریغ است
دود و آتش بوقِ ناهنجار
دادِ ازادی بزیر ضربه باتوم
ان فرار دخترک ها از پس دستِ بدِ مآمور و دستمالی،
چشم هایِ هیزِ شیطانی
تازه انانی که خوش شانسند و از بالا به پاینی نمی افتند
نفرت این دختران از مرد تا آخر بجا مانَد
بعد از ین با عشق با شویی بسر بردن برایش مایه شرم است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
شیخِ فربه خود زکودک می هراسد سایه هر شهر وند دشمن بُود بر پنجره درها و دیوارش
تیرِ خشم وی به هر سو میجهد آسان
تا بسوی هر تپان قلب جوانی میرود تیزان
او بفکرِ هم کنون است تا مجالی را بیابد
هیچ فردا را نپاید، خسته است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
چاره اندیشی بکار کس نمی اید کنون
تو فقط راهت برو از پشت می آید قشون
هیچ فکر راهبر بر خود مکن
تو کنون شاهی حتی رهبری فرمانده یا یک افسری
پیش رُو، از پشت می آید کمک
در قفایِ تو بِدان
خلقی بدنبالت روان
بودنِ تو پیش صف خود قوت است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
تو شعارت بنویس بر دیوار
اسم رمزت را بگو با فریاد
روسری باد بده بر سر دست
دور دوار بِزن با تن و مست
وِلوِلِه بر پا کن لچکت را بدرون آتش
دل پاکت به خدا، چشم بازت به نگاه
به هزاران امید به سپار
که کنون در راه ست
من همی دانم باز
شیخ و مآمور بترسند زِداد
وی ترا دشمنِ کور دل خوانَد
حاصل اجنبی و بیگانه ات گفت بگذاف
خود نمیداند که دشمن حاصِلِ کارِ خود است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
گر شبی سری به بیتوتهِ تنها بزنی
همِه کار و شعر و کوتاهی وقت و تَنگیِ زمانه را چاره کنیم
تقدیم به مقام نیکا دختری که از بلندای ساختمان بزیرش انداختند آزادی در راهست
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۲