دامان مهر
نوجوانی در میان تیرش بخورد افتاد و مرد
خواجه را افسوسها خورد و دل از غمها فِسُرد
کفت هیهات ای جوان کوشت پدر
مادرت کو تا بیاراید برایت حِجلهِ سر
هیچ کس در شهر تو نامت نَجُست
هیچ کس از دوریت چیزی نگفت
میدهد جان مادرت بی اطلاع از دوریت
گشته حیران این عجب ایوب در صبوریت
گفته بودند هر که زیر بارِ رافَت میرود
عاقبت روزی رسد یادش به رحمت میرود
پیر دانا کو ترا پندی بداد و ره نمود
گفته بودندش که خود اندر شبِ بِیتوته بود
گوشه های زندگی را گر به آرامی بری
هیچ موش و گربه ای باهم نباشند مشتری
این جهان بین زندگی بگذشته و در گذر است
محو گردد هر که در راه وطن آزادِهِ شور و شر است
آن جوانی که غریبانه به خاک افتاده است
مادری دارد که قلبش بهر وی صد پاره است
آن عزیزی کز غم دلدارِ خود بی خبرست
از درون دلشورِه دارد حس کند در خطر است
هیچ در بندِ خرابِ دل مباش آنجا که تنها می روی
زندگی ها نگذرد بی یاد تو در زیر چرخ جوهری
پرچمت را دست های دیگری بالا برد
نیک میدانی تو خود این راه از خون بگذرد
قرنها این بوده بر نقش جهانِ مابقی
حاکمانی زورگو بنشسته بر مسند کنندت داوری
گرچه فریاد ترا کوبد به مشتِ آهنین
عاقبت رسوا شوندش کینِهِ قلبش به کین
آن جوان گر در ره آزادی میهن برفت
از زمینش بر شده صدها نشسته بر به تخت
عاقبت سیمین تنان مه پیکران آن دخترانِ نازنین
دستِ خود گیرند فرمان در ره آزادی ایران زمین
نسل ما دامانِ مهر این زنان را هیچگاه
ترک ناکرده بنام دین و آئین هزاران دل سیاه
دین بجای خود همی افسانه های دیگرست
کار ملک و ملتش دیگر چه جای منبر است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۱۲