کریم سرپولکی
سروده‌ها
خونه خانجون
خنده های شاد را می جویم اکنون
روزهای رفته بر باد، یادِ یارِ رفتهِ, اِی جون
دیگرم شاید نباشد دوره عهدِ جوانی
خاطراتم لیک مانَد از نظر هرگز نه پِنهون
عکس های رنگ رفته صحنه های مانده بر یاد
هر کدام نقش خیابان یا کمی کنار میدون
فکر خود را می سپارم میروم تا بیکرانه
میدهم پرواز مرغِ ذهن خود از خانه  بیرون
بنگرم بر پهنه های آسمان لاجوردی
قله کوه دماوند گستره بر بامِ تهرون
آخ چه لذت دارد امروز دیر می خیزم زبستر
صبح جمعه خانهِ پدر بزرگیم, پای سفره پیش خانجون
استکان و چای داغش نان سنگک در کنارش
میخورم همراه چائی با پنیر هر لقمه نون
من چنان در التهابم تا دهم صبحانه پایان
بپرم توی خیابان یا بیابم توپ خود کنار ایوون
بچه های جمع فامیل روز آفتابی پائیز
صحنه ای هرگز فراموش نقش آن بنشسته بر جون
گوشه حیاط خانه خرت و پرت شکسته سامان
خاکِهِ ذغال و گولّه بَهرِ کرسیِ زمستون
شیشه های پنجره با پشت دری های منقش
پرده های تیره روشن پشت هر در گشته همگون
من در این فضا ندانم تا چرا پر التهابم
با چه سرعت میدوم رو به جلو مانند مجنون
زندگی را خرج کرده می شکافم رو به فردا
منتظر مانم ببینم هرچه زود آینده اکنون
حیف شد من گر کمی اندیشه کردم
گفته بودندم بزرگان صبر کن عزیز نادون
میرسد روزی که جویی این زمان کودکی را
رفته ایم ما و نباشیم تو بمانی پیر و پرسون
الغرض گرچه سخن پرچانه گفتم تو به آینده بیندیش
آید آن روزی که گردی در پی آن خانه و یاد مامان جون
من نشستم با همه دل بیقراری در شب بیتوته خویش
تا سحر دعا کنم تا روحشان آنسوی محشر همچنان شادان و خندون
بر سر عهد نباشی و نخواهی دگرین روز بیار
جام خالی بنگر باده رنگینِ جهان سوز بیار
ار مدد کرد خدا دست تو بر دامن دوست
سهم ما را بگذار همره خود درد جگر سوز بیار
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۷