خواب ناز
نانوشته گر شود پیدا در ذهن کسی
هیچ امیدی نباشد خود ز دستش وارسی
ما که خود خوابیده گانیم هیچ بیداری مجو
خواب نازی که برآن جهدی گران باشد بسی
آنکه جایش روی برگ گل شده گسترده بستر در سرا
هیچ ناامنی ندارد وقت پیری چون که ناید بر رسی
ما چرا آواره گانیم در جهان از چه نداریم مامنی
آنکه سرگردان شده رَنجَش بود از بی کسی
روزگاری ما چنان مغرور بودیم که نکردیم فکر بد
رسم دنیا این بود بعد از فراز آید زمان واپسی
گر کسی مغرور شد ویران کند کاشانه را
از کجا آید غرور قدری تامل تا به آرامش رسی
آنکه میداند چه خواهد لیک باشد در مسیر اشتباه
جرم او گمراهی است ربطی ندارد بر کسی
ره که اعرابی به ترکستان ز گمراهی رود
تو نظر کن راه خود شاید به کعبه نارسی
گرچه آرامش بود وقت شب و بیتوته ها
گر نیاندیشی بدان باشد در آن خار و خسی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۵/۲۲