خنیاگر
می برد ما را زمان دور
می زند زخمه به تنبور
آنچنان در پهنه ساز
می خرامد نغمه پرداز
گو همی اکنون نگاهش
کرده ما را سر براهش
نغمه اش چندان بسوزد
گو بجان شمعی فروزد
یاد ایام خوش شعر
همرهش سازی که حاضر
آنچنان شور و شعف کز
گردشش چرخد به مرکز
پنجه اش زخمی کند یاد
ور زند سازش به فریاد
از دل آمد بر دلی رفت
گفته های پیر سرمست
گرچه نالد تار هر دم
نیست خنیاگر به دل غم
غم چو در شعری در آید
هر که خواند یادش بر آید
تو بیا دست از جفایم واگذار
روزگارم را به مهر آئین نگار
آخرش کار همه رفتن بود
ماندنی نبود اگر هم غم بود
آنچه را امروز با ما هم رهست
بوده اش از ابتدا هشیار و مست
هر که در طی طریقش خدشه نیست
عاقبت ایمن شود آنکه رهی ست
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۱۸