خنیاگر
می برد ما را زمان دور
می زند زخمه به تنبور
آنچنان در پهنه ساز
می خرامد نغمه پرداز
گو همی اکنون نگاهش
کرده ما را سر براهش
نغمه اش چندان بسوزد
گو بجان شمعی فروزد
یاد ایام خوش شعر
همرهش سازی که حاضر
آنچنان شور و شعف کز
گردشش چرخد به مرکز
پنجه اش زخمی کند یاد
ور زند سازش به فریاد
از دل آمد بر دلی رفت
گفته های پیر سرمست
گرچه نالد تار هر دم
نیست خنیاگر به دل غم
غم چو در شعری در آید
هر که خواند یادش بر آید
تو بیا دست از جفایم واگذار
روزگارم را به مهر آئین نگار
آخرش کار همه رفتن بود
ماندنی نبود اگر هم غم بود
آنچه را امروز با ما هم رهست
بوده اش از ابتدا هشیار و مست
هر که در طی طریقش خدشه نیست
عاقبت ایمن شود آنکه رهی ست
یادداشت شاعر
بحر شعرجمعه را فرهاد قبلا خوانده بود
شنبهِ را اما کسی فکرش نبود
این که گفتی خواندنِ آواز غم را می برد
خواندمش اما کدام مرحم به درمانم نمود
دیده را وقتی به نور صدق روشن میکنی
کج نگردد چشم از راه حقیقت بی حدود
دست خود را گر بسویِ آسمان بالا بَری
بی دریغ از عرش می گیری جوابی بَر صعود
من نگویم آنچه بر ما رفت خود افسانه شد
آنقدر دانم که هر که خواند خود، مارا سرود
خوانده ها ماند و نواها در ضمیر افسانه بود
عشق های بی شمار پایان گرفت مانند دود
آن ترانه خوان چه زیبایش بخواند
چرا هر دری را زدم بسته بود
چرا مرغک بخت من ای خدا
پرنده ای اسیر و خسته بود
آنجا که فریدون قوزک پا را بگفت
فرهاد در فانوسِ شبش نفتی نبود
هم بنان با شعر خود شوری بپا کرد و اسیر آن شدم
بچِهِ شهباز، جمالِ با وفا آهنگ نَیّر را سرود
خوانده ها بسیار بودند و گذشتند و بمانَد زین پسین
این خیال محض باشد این اثر از دل زدود
اصل شعر میماند ار شاعر بدان باور کند
هیچ گه در زندگی مرگ غنی از بی نوائیش نبود
من چه گمراهم اگر در راه شعر و شاعری وامانده ام
ای خدا باشد مگر دیوانه ای در بَحر شعر آید فرود
بیتوته های شبانه سرپولکی
:*زندگی بعد
پیرم ولی نغمه دوران شنیده ام
عاشقم اما پِیِ یار گریزان دویده ام
آنجا که معلمم مرا درس میداد به صبر
منِ خجول، خندان لب به دندان گزیده ام
وقتی که تابوت عزیزی بر سر دست میرود
مشایعین بین که فقط من میانشان داغدیده ام
جایی که جان آدمی میتوان به زر خرید
من از آن گذشته عاقبت را خریده ام
آنگاه که در جمع, امروزمان به خنده گذشت
هیچم نمی شد باور روزی به کُنجی خزیده ام
هشدار زمانه را من به پشیزی ارج نمی نهم
گر چه همیشه در انتهای کار، گران تر خریده ام
اکنون که پیکی مرا به رفتن روانه میکند
حسرت می خورم به اشتباهات نادیده ام
آنروز را اگر ایزد مدد نکرد بر ادامه راه
نقشه های بهتر برای زندگی بعدی کشیده ام
بیتوته های شبانه سرپولکی
تقدیم به بانوی بزرگوار خانم فلور جاوید تجریشی .
بپاس تمام زحمات گرانمایه ای که تاکنون در راه راهنمائی و تصحیح نوشته ها چه نصر و چه نظم متحمل شده اند و بدون وجود ایشان این مهم هرگز میسر نیود و من اذعان میدارم بدون کمکها و راهنمائی های بیدریغ ایشان این حقیر هنوز در ابتدای راه خسته و وامانده در جا میزدم و واقفم که زحمات ایشان جبران پذیر نبوده اجر آن غیر قابل تلافی میباشد.
در خاتمه از ایشان، همسر گرامی شان و کل خانواده بخاطر زحمات متحمله پوزش طلبیده آرزوی شاد کامی و بهروزیشان را دارم.
فرانکفورت سرپولکی ۱۴۰۱/۶/۲۳
مرحم دل
نظرت را بنویس بر قلبم
تا کنم زخم دلم را مرحم
دیده بر هم ننهم بی یادت
شاید آواره شدم در راهت
آن دمی را که برفتی نازان
عشوهگر طعنه زن و ترک تازان
پای من بسته به زنجیرت شد
دل وامانده زمین گیرت شد
گفته بودند مرا، دست بدار
حذرش کن دگر و وا بگذار
بگذر و دست بدار از جانان
گر ترا خنده کنند نادانان
آتش عشق جهان را سوزد
از ته دل شعله اش افروزد
تو میان این بلا درگیری
تا زمانی که رهت برگیری
بُگذر و دلت به زیر پا نها
ضجه اش را نشنو تن برها
گوش خود گیر و جلو را بنگر
پشت سر گوش نکن آن را دگر
فکر آن دور بدار از ذهنت
یا رها کن دلکت از محنت
دستت از دیوانگی را وا بنه
اَجر این دیوانه را جانانه ده
آنچه من پندت بدادم گوش دار
باده با پیر خرابات نوش دار
بیتوته های شبانه سرپولکی
نگاه آخر
اگر باشم ترا جانم، به غیر از آن نمیدانم
بمان با من که بعداً هم بنامت نغمه می خوانم
خدا را شکر میدارم که تو در راه من بودی
وگرنه با نبود تو نباشد سر به سامانم
نهال عشق را پرورده ایم قدرش همی دانیم
تو محصولش نِگر دوران پیری یار و یارانم
مرا بس زین همه ثروت خداوندم نصیبی داد
که تا هنگامهِ رفتن برایت جان بیفشانم
اگر روزی سر کوئی مرا در چشم نادیدی
بدان شک کن که من بی تو از آن سو سروِ خندانم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۱۸