خنده میلو
من چه احمق بوده ، حرف دیگران شنیدنم
حقِ من باشد بسوزم تا تهِ جان کندنم
ای پسر این اولین باری نباشد گول حرف دیگران را میخوری
مطمئنا بار آخر هم نباشد تا چه آید پیش رویم بر منم
من به دست خود عزیزی را به آخر بردهام کو از پناه
مطمئن میبود میپایم ورا از هر گزند و ایمنم
کار دنیا را ببین آنکه هزارانش شعار و حرف بود
آنچنان درمانده ماند که نباشد پایبند گفتههای مَنمَنم
ای خدا ای آفرینش تو که واقف بر همه باشی چرا بردی مرا
بر سر کویی که میدانی نبودش میزداید جان من از بدنم
راضی اَستی بر چنین زجرِ مَنِ مانده زِ فقدان عزیز
سود دارد تا رسد درد عزیزم بر من مانده رها از رسنم
گرچه حرفم را تنی بر کفر گیرند و بگویند بس دگر
من ولی در پرسشم از ایزد دادار به حقی که بدان مبرهنم
ای عزیزم که تو را دیروز با تردید دادم به فنا
تو به من خندیدی و آن را شنیدی جایگاه سخنم
لیک در، دی شبِ بیتوته چنان مانده ز رفته در برم
که نگاهت لحظهای هرگز نشد بیرون ز قلبِ پارهِ پیرهنم
یادداشت شاعر
شکوائیهای بر خودم که چرا حرف دیگران را در مورد میلو شنیده به رفتنش رضایت دادم.گناه نه که از دیگران بوده بلکه تزلزل خود من مرا به چنین ورطهای انداخته که هرگز رهائی از عذاب وجدانش رهایم نخواهد کرد.
پروردگارا تو را به روح میلو سوگند گناهم را ببخشا.
رسن = ریسمان،طناب،بند،
افسار
مبرهن = آشکار،بارز،بدیهی
در،دی در اینجا یه معنی در دیروز ( شب بیتوته دی شب)
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۵/۶/۲۷