خنده دار
روزگاران گذشته هر کسی شعری سرود
جز تمناهای افسانه دل چیزی نبود
این زمان بین که دگر دل مرده است
از درونت کی تراود هرچه گویی بیحدود
گفته بودی زدهای فالی و فریاد رسی میآید
ای صنم دیگر از این نامه جوابی نرسد آنی که بود
ما که در طی مسیر زندگی راه به بیگانه بریم
جبر ناخواسته آورده بجا آنی که ما گاه ورود
آنکه بر شاخِهِ خود غنچه شکوفا کرده عطرش میپراند
گر جدا از ریشه گردد پژمرد در جای دیگر بیوجود
ما نمیدیدیم بدین سرعت به آخر میرسد هر کوره راه
ورنه از اول بیاندیشیم که آن گشته به پایان دیر و زود
رنگ دل گرچه به سرخی گشته معروف و ز خون دارد تبار
وقت سوختن رنگِ دلتنگی ز سرخی در فضای سینه دود
آسمان پر ستاره در شبم جایی برای سوزناندازی نبود
از کجا در گوشهاش بر سر کشد چادر چنین ابری کبود
ما که تا شبهای بیتوته بهپا داریم و خود مغرور آن
خندهدار است صبح گویند کودکی نیمهشبی عقلش ربود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۱