خمودگی
تا که نگاه می کنم رفته چو باد، زندگی
ولی نگفته بودنم ز جور داد بندگی
نگو که ما فرشته ایم که از بهشت رانده ایم
مرا جهنمی به است به این همه خمودگی
بخاطر همان خدا که روز و شب برای ما
اذان و روضه و عزا سروده ای به لودگی
بیا گذار بساط عیش به زیر نیت پلید
اگر دمی صداقتی، گذر کنیم ز تیرگی
ببین همه فراهم است برای تو برای ما
اگر طمع وانهی رسیم به یک یگانگی
چرا چنین بخل نظر سرشته در نهاد تو
دنیا برای تو کم است طلب کنی به جملگی
دلم هوای کودکی ساده دلی خوش باوری
که کس نبوده مشکلش بجز وجود بچگی
زمانه بی مروت است نباشدش ترحمی
به زیر چرخ له کند هر آنچه پیش، به سادگی
دارم امید و آرزو به یک شبِ بیتوته ای
چنان دعا اثر کند رها شوی ز هرزگی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱۵