خلسه رویا
یاد باد آن دوره شاد جوانی آن نگاه شیطنت بار
آن رسوخ تیر تیزش قلب وامانده من از زخم آن کار
ماجرای ابلهانه برخلاف آب رفتن عدم درک حقیقت
قصه پنهانی من از نگفت اثر عشقِ نشسته بر دل زار
آن همه از سادگیها که درون انبار گشته
دست برداری نکردن از تمنا لیک تنها بین افکار
رفتن یار و نگاهی که ندانسته ز طوفان دل من
خرد گردیدن هر تکه ز قلبی از پریشانی بسیار
ادعای کودکانه بر سر رابطه میان ما، دو
لذت خلسه رویا از بَیان در فکر پنهانی بیمار
بعد عمری ریشخندِ خویش و سرمست از لذائذ
زندگی در سیر عرفانی و بیرون از وقایع وهم و پندار
طرح اشعار سروده پشت بنبست مخیله
چشم بگشودن ز رویا دیدن دوباره تکرار
میشود آیا به بندم دیده را امروز در دوران پیری
شاید از پشت زمانه شَبحش آید به ذهنم تیره و تار
گر چنین گردد بدارم در شب بیتوته طرح خلوت دل
تا نداند هیچ همسایه نگوید عشق را افسانه زنهار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
04.03.2025