خراب ساقی
سرودم را سرودی اگر یادم نبودی گنهکارم که بودی
زدی جامی به یادم مکن ساقی خرابم اگر افسانه بودی
تمنای دلم را به خلوتگاه تنها به یاد صبح فردا
به لبخندی بریدی به دل آتش کشیدی مگو دیوانه بودی
دگر وقت نماز است وضو از واجبات است به مسجد گر رود مست
نه شیخ پرسد چرائی نه مفتی تا کجائی که صاحب خانه بودی
به رشک بینوایان به رقص روزه داران به یاد سربداران
برو تا انتهایش سیاوش را به آتش نظر رندانه بودی
بیا لختی نظر کن ز جرم ما گذر کن برای قربت حق
مکن سوگ گناهت مکن سنگی به چاهت اگر بیچاره بودی
رود آیا به مسلخ شود آیا به دوزخ کند یادی ز یاری
فراموشش اگر شد به دل جوشش اگر شد به فکر باده بودی
ببین من بی تو هیچم به پایت تا نپیچم مزن آتش به جانم
اجازت ده بمانم فقط آرام جانم مگو بیکاره بودی
چه شب ها بی تو یادم ستاره می شمارم مگر باشد که آیا
میان کهکشان ها ستاره طلوعت یکی مه پاره بودی
بدین بیتوته هایم برای جای پایم سخن بیهوده گویم
چه شب های دگر هم بسان ابر در هم دلم صد پاره بودی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۲/۱