حیا
حیف باشد گذری بر سر راهی و نبینی که خبر
آورد دشمن ما آنچه تو در میان ره افکندهای
من همی گفتم که تنها نگرانی من است طینت تو
که ندانسته گشایی بیخبر، ز راز ما پروندهای
تو مرو بمان به من که رفتگان شکستهاند تعهدات
جان فدای عهد تو کو پای لنگی که شود روندهای
هرچه بگریزی ز من هرگز نمیداری نجات از پنجهام
سعی بیجاست عزیز دل دویدن، هرچه هم دوندهای
هر خرامان رفتهای گَردَش به دیواری نشست
توتیای چشم من باشد اگر بویت بدان آکندهای
ما نمیدانیم خجالت یا حیا باشد به چشم ناز تو
اینکه گردانی نگاه، شاید ز خود شرمندهای
من تو را گویم بگو حرف دلت بگذار بدانند دیگران
گر بپوشانی درون پنهان بماند نیتت، بازندهای
عاشق آنم که گوید حرف خود در روی من, تا پشت سر
شیر غران باش نه آن ماری که از پشتم همی خزندهای
هر شب بیتوتهای را که تو گویی ما در آن آییم به سر
ما که میبازیم ولی آییم به جنگ زیرا تو آن رزمندهای
یادداشت شاعر
10.8 2024
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۵/۲۰