حلال مطلق
چرا نگفته ای مرا که اهل یار نمیشوی
کجا برم شکایتم که با وقار نمی شوی
چگونه میتوان گذشت ز معبری که سد بود
چه بسته ای تو با خزان که با بهار نمی شوی
چه فتنه ای به پا کند اگر وزد به موی تو
نسیم صبحگاه من چرا به کار نمی شوی
معامله برای دل حلال مطلق است و بس
برای نسیه بردنم تو اعتبار نمی شوی
هزار بار تعهدی که بسته ای شکسته ای
نمی شوی خجل ز خود که توبه کار نمی شوی
بیا به خاطر خدا دمی نشین ز اضطراب
که من ضمانتت کنم که بی قرار نمی شوی
به ماه روزه ات اگر دل کسی شکسته ای
نخوردنت نیاورد که روزه دار نمی شوی
به تازیانه گر زنی به بند جور وگر کِشی
نباشدت مروتی که فکر یار نمی شوی
اگر شبی بیتوته را ریا به توبه ات بُود
رَوی به سوی انحراف درستکار نمیشوی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۳