حسرت به دل
چرا مخفی کنی خود را که پشت ابر پنهانی
هوا دم کرده است امشب که میآیی به میهمانی
امیدم آن بود لختی بمانی تا سحر گردد
تو صاحبخانهای جانا چرا با صبر نمیمانی
اگر از من بپرسی گویمت تنها ز حجرانت
عجب سخت است که دردم را تو درمانی
حدیث عافیت داند گرفتاری که در گیر بلا باشد
تو آزادی درون دل، چو زندانی به خود در حصر میمانی
تو از رنج و گرفتاری به صد غمزه که میداری چه میدانی
بیا جانا به نزدیکم که هم بر من سری و هم به سامانی
همه گویند رها کن بند و زنجیرش نشین یک دم
که گویم اِی همه گویان، بجای من بیاویزید به دامانی
اگر در شهر یکی بر اعتقادت شک کند آرم برون چشمش
چه میدانم مُقَید بودهای بر عشق که آن را اهل ایمانی
تمام آن کسانی که تو را تشویق رفتن میکنند هشدار
نمیخواهند دمی آرامشت زیرا که میدانند به فرمانی
یکی بیتوته شب را در سرایت کن مهیا تا سحرگاهان
نه ما و دیگران حسرت به دل مانیم و نه تو از سفر مانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
13.11.2024