✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
حجاب و عمامه
حیف شد جائی که عمامه پرید سَر نَپّرید
گر چه آنچه در خودِ عمامه بود سر می بُرید
آنچه شد، افسانه ای بودش که برسُنت گذشت
آن نگر آخر حجاب دنبال عمامه دوید
می کُشی کودک نداری شرم از فرزند خود
با چه روئی می بری روزی به خانه با امید
پولِ خون است آنچه در جیبت دودستی می نهند
تو میاندیش بمانند و ترا روزی دهند تا وقتِ عید
بی گمان در آخر کارند و میدانند خود این قصهِ را
بر تو نا گویند تا بسته بداری این در بشکسته را هر دم شدید
پشت این دروازه ای را که به تو بسپرده اند
هیچ باشد، بر نگویندت که اصلش برده اند وقتِ مَدید
تو نمی دانی که با دست کسانی آمدی
تا به آمالش رسد سر میبرد بعد پدر هر که رسید
من تو را گفتم تو خود دانی، چنان تخمی بکار
بعد کوته مدتی باشی به مجلس یا شود نامت شهید
گر دلت بهر عزیزی می‌طپد قدری میانه رو رفیق
تا بروز نو در آن هنگامه بخشندت رفیقان گر دمید
آنچه من در این شب بیتوته ام دارم نظر از بهر تو
حاصل عمری نگاه پیش رو ست از هر خطر باید پرید
یادداشت شاعر
اتمام حجت
ای امان از این همه بی عادلی ها
ای فقان از اصل این پرده دری ها
روزگاری که چنین جور و ستم ها
آن زمانی که روا باشد چنان آوارگی ها
حاصلی جز هرج و مرج و ناتوانی
صحنه دردآور بشکسته دل از ناکسی ها
گفته بودندم مرا در دوره عهد جوانی
میرسد روزی که بر بینی چنان بی حاصلی ها
گر مسلمانی وگر گَبری ویا موسی بگیرد دست و پایت
یا به پا داری صلیبی از برای کشتنِ هم ناصری ها
من نمیدانم کجا آید حسابِ آنچه بر آن مؤمنی تو
این زمان بین گشته حق قربانیِ بی داوری ها
میروم از شهرِ قلبت تا دگر نایابیَم آثارِ عشقی
اولِ صف بوده ام در راهِ تو اما کنونم آخری ها
تا شوم روزی گنه کارِ غمِ این دل که در راهِ تو رفته
دستِ کم کاری بکن آید به سر منزل سوارِ سروری ها
عاشقی دیوانه بودم چشم و گوشم بسته بودند
ناگهان واقف شدم بر این همه یادآوری ها
روزگاری حرف تو بر من اثر میکرد ولیکن
گرچه آن روز هم نبودم مطمئن بار آوری ها
من تو را پندی دهم دست از لجاجت بر بکش ما را رها کن
لااقل اندیشه کن قبل از حصولِ انقلابِ پاپتی ها
تا جوانانِ وطن کمتر شوند کشته به دستِ عاملانت
آن که از جانش کند بستر به تیر خشم تو در واپسین ها
شاید آرامی بگیری گوشه ای لختی بیاسائی به فرصت
آنگهت بینی چه ها کردی بر این مسلم، جهود، قومِ مسیح و ارمنی ها
ما همه یکدانه بودیم تا شدیم با هم بِه یِک نخ
گشته ایم تسبیح و گردیم روز و شب هم دوره ای ها
آخرین حجت تمام است گر سر راهم بمانی
یا دهی مارا رهائی یا کشندت شورشی ها
آن شب بیتوته ای را که برای تو بدارم
آنچنان دعا نمایم تا روی با تیرگی ها
بیتوته های شبانه سرپولکی* *۱۴۰۱/۹/۴
سحرگاهان
منتظر بنشسته ام شاید سحرگاهان شود
عالم بالا روا دارد دمی هم مرحمِ دلها شود
جام می را بهر هر آزاده ای بالا بَرد
نازنین چشمی برایِ بینِ ره افتاده ای گریان شود
بلبلی خوانَد برای کودکی، از سرزمین و میهنم
بوی آن گل تا سراپرده رود جائیکه غم پنهان شود
من چه میدانم کجا پنهان به دل مانده رسوبِ و لِردِ غم
گرچه میدانم چنان باید کنم تا شادیت چندان شود
فقر را آنروز برایِ ملتم قسمت نمودند
کو بشارت دادنم انسانیت والا شود
گفته بودی هم بدنیا زندگی بر من بسازی
هم بنا داری مرا بر آخرت خانه، چنان جبران شود
من چه ساده بودمی تا مکر تو چشمم ببست
خدعه کردی در رهم گرچه گناهت زیرِ آن کتمان شود
گرچه مغبونم نمودی وانگهی ممنونیم داری طلب
در کدام مکتب گرفتی درس خود تا آیهِ شیطان شود
دست بدار از خفت و خواری برایِ ملتی کهنه تبار و نیک سرشت
تا کجا بالا رود فواره هر دم تا نهایت بر زمین باران شود
آنچه را بر خلق ارزانی بداری جای آزادی و شادی
آخر کارت ببین آن کینهِ تو فقرِ محرومان شود
من همی دانم که هر اشغالگر در سرزمینم آمده
آخر کارش به رسوائی کشیده
دودمانش بر سرِ تاوان شود
امشبی را که به بیتوته نشستم بهر این ویرانه ام
بارالها ها مددی کن شایدم بینم رهائی ملتم خندان شود
بیتوته های شبانه سرپولکی ۱۴۰۱/۹/۶
خونه خانجون
خنده های شاد را می جویم اکنون
روزهای رفته بر باد، یادِ یارِ رفتهِ, اِی جون
دیگرم شاید نباشد دوره عهدِ جوانی
خاطراتم لیک مانَد از نظر هرگز نه پِنهون
عکس های رنگ رفته صحنه های مانده بر یاد
هر کدام نقش خیابان یا کمی کنار میدون
فکر خود را می سپارم میروم تا بیکرانه
میدهم پرواز مرغِ ذهن خود از خانه بیرون
بنگرم بر پهنه های آسمان لاجوردی
قله کوه دماوند گستره بر بامِ تهرون
آخ چه لذت دارد امروز دیر می خیزم زبستر
صبح جمعه خانهِ پدر بزرگیم پای سفره پیش خانجون
استکان و چای داغش نان سنگک در کنارش
میخورم همراه چائی با پنیر هر لقمه نون
من چنان در التهابم تا دهم صبحانه پایان
بپرم توی خیابان یا بیابم توپ خود کنار ایوون
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۳۰