کریم سرپولکی
سروده‌ها
حجاب و عمامه
حیف شد جائی که عمامه پرید سَر نَپّرید
گر چه آنچه در خودِ عمامه بود سر می بُرید
آنچه شد، افسانه ای بودش که برسُنت گذشت
آن نگر آخر حجاب دنبال عمامه دوید
می کُشی کودک نداری شرم از فرزند خود
با چه روئی می بری روزی به خانه با امید
پولِ خون است آنچه در جیبت دودستی می نهند
تو میاندیش بمانند و ترا روزی دهند تا وقتِ عید
بی گمان در آخر کارند و میدانند خود این قصهِ را
بر تو نا گویند تا بسته بداری این در بشکسته را هر دم شدید
پشت این دروازه ای را که به تو بسپرده اند
هیچ باشد، بر نگویندت که اصلش برده اند وقتِ مَدید
تو نمی دانی که با دست کسانی آمدی
تا به آمالش رسد سر میبرد بعد پدر  هر که رسید
من تو را گفتم تو خود دانی، چنان   تخمی بکار
بعد کوته مدتی باشی به مجلس یا شود نامت شهید
گر دلت بهر عزیزی می‌طپد قدری میانه رو رفیق
تا بروز نو در آن هنگامه بخشندت رفیقان گر دمید
آنچه من در این شب بیتوته ام دارم نظر از بهر تو
حاصل عمری نگاه پیش رو ست از هر خطر باید پرید
*
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۳۰