حاجت
بر نتابد سنگِ سخت پتکِ گرانِ آهنین
تا کجا پرواز باید تا بیابد بازِ دل یک نازنین
ای که دیروز و هم امروز و به فردایت نباشد حرکتی
بهر چه فریاد داری گر نمی آید به کامت دل نشین
آنچه ما را گفته بودند و بر آن تاکید ها گردیده بود
عذرِ بی حاصل بگردید و برفت اندر پیِ لعن لعین
ای که عاشق پا بر این دنیا گذاری طینتت پروانه است
آمدی بیرون ز پیله پر کشی و هیچ می باشد، همین
همچو آن شاهینِ شاه پرواز بر اوج فلک یکدانه ای
آسمانِ پهن می باشد به جولان جای تو تا جایگاهی در زمین
آنچه من گویم اگر تعریف نباشد از خودم
دل بسوزانم ترا تا ناشوی چون من کنون، حالم ببین
کودکی هایت گذشته فرصتت دائم بسوی اندک است
بعد این شیب است،راه زندگی آخر نشسته در کمین
تا که یادی یا اثر باقی بماند بعد تو در روزگار
یا که نیکو بر برند نامت عزیزان و رفیقانِ امین
نَذرِ بیتوتهِ ما کن هرچه از عشق بداری در دلت
حاجتت گردد روا گر پاک باشی و نخواهی بیش از این
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۱۴