جواندُخت
از فراسوی فراز پهن دشت آرزوی آن جواندُخت
وز نگاه خیره آن کودک بنشستهِ بر سنگِ خیابان
میشود آیا زمانی لحظه ای یادی بر این دوران فراموش
یا دمی حتی از آن فریاد های درد و رنج، پنهانِ خاموش
من بیادِ ذاتِ اقدس من بنام نامِ عصمت
این همه باور دریدم از همه عُذلت گذیدم
آنچه من را از همه بیگانه کرده
و آنچه آن در سینه ام خصمانه کرده
آرزوهای جوانی آنچه آن ازمن نشانی
رفته و در دسترس نیست
مر چرا در زندگانی
باید و باید شدن ها خواستهِ نسل روانی
کو به آن دنیا فریبش داده و باید زمانی
عقده های گشتهِ برهم نکته های مبهم دور جوانی
با که گویم وز چه پرسم تا جوابی در خورِ فهمم بگیرم
کو مرا همچون تفالهِ یا بنامِ دین حواله
در پیِ ایمان فرستد سهم من خورده هماره
برده آنچه در میانه بوده و گیرد نشانه
می کُشد من و برادر می برد باقی شبانه
من کجا دردم بگویم من به کی برم شکایه
داد خود فریاد دارم حق خود خواهم سرانه
حرف من را پاسخی در انتظارات زمانه
گوشه دنجی به آرامش کنار کنج خانه
تا تنم هردم نلرزد ترسِ فریادِ طلبکار یا که آن صاحَبِ خانه
این چنین شد تا بیابم جنبش آزاده خواهی
در درونم ریشه هایش سخت گشته
کرده ایمانم نشانه
آنچه آن از من ربوده وانچه او کرده روانه
از گلویش باز گیرم کوبمش مشت جوانه
آن چنان چیزی نمانده ترس او گشته هویدا
تیر جور بر من زند قلب مرا گیرد نشانه
من بسویش میروم سینه سپر با چشم بازم
می کشم تیرش بجان و میدهم سرم میانه
گر بکوبی ور زنی دیگر نباشد نقش پر رنگ فسونت
باز دارِ صحنهِ آزاده خواهی این ماه ها روز و شبانه
بَر زِ این بن بست نخواهی رفت بیرون و نجاتی نیست
آخرین تیرت بدار شاید ببخشد مادری جانت نهانه
*
.
.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی