جواب
آمد ندا نیمه شبی در خواب ناز کودکی
ای خفته در آرامشت ای پادشاه بی کسی
از کوچه های شهر تو آید صدای خرده ریز
صبح است و بر خیز و بپا آماده شو تا وارسی
بر گیر به تن پیراهنی بیا به میدان نبرد
تا روزی سهمت نشد شاید نصیب ناکسی
در کوچه های شهر من آنجا که در آرامش ست
باشد چه شبها تا به صبح کودک بکار بر رسی
دنیای خود گم کرده ای ناگه میان گرد راه
نه راه پیش باشد عیان نه آمدن دارد پَسی
کودک به انگشتش شمرد درآمدی درآمدی
ای لایزال پر جلال چه میشود به ما رسی
چرا نباشدم چو کس به خانه مهر مادری
نه خانواده دارمی نه یار و یاوری کسی
اگر قضا چنین رود کجا رهی جواب من
که ما شنیده ایم ترا کریم و بی نوا رسی
مگر شبی بیتوته ای رسد صدای ما به حق
توجهی به ما شود در این سرای بیکسی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱/۹