جنس باران
آمدم ناگه ندایی از درون، گویا تو بودی
گوئیا عمری نشسته بر دلم عقلم ربودی
در دل ظلمانی شب هرکه بیند چهرهات را
بایدش چشم بصیرت تا ته فکرم شنودی
ای که شیطان میبرد در راه بیراهه مسیرت
از میان شعله عشقت به پا خیزد چه دودی
میبرم ازپلکانی از طلا بر عرش اعلای خدایی
کفر باشد گر نشانم من تو را در جای او بر این صعودی
آنکه با گوشه چشمی لرزه اندازد به هر دل
بی اجازه خوش کند جا، تا ته دل با ورودی
ما نکرده حس نشسته در میان دل غریبی
نازنینی که به صد شوق و شعف خوانَد سرودی
خیمهای سازم به بالای سرت از جنس باران
گر بریزد قطراتش نام عشقم را به پای تو، چه سودی
هیچ میدانی از آن برق نگاهت روز اول ناگهانی
تا ته قصه روایت را نوشتم از فرازی و فرودی
سالها بیتوته شب بود جای جمع جاننثاران و دراویش
از چه رو این همه شور زندگی پایان یابد بر خمودی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
16.08.2025