جمله عشق
روزگاری را که سر داده به ره ارزش چندان نَبُود
من چه گویم که بهایش سر بازار اعتباری دارد
مینگارم به نوشتِه سنگِ مانده از بقایای عتیق
جمله عشق که گر نیک بیندیشی بدان قول و قراری دارد
هر که در راه نشست و به گُلی طالب بوسه ز تو کرد
گو برو شرم بدار بوسه من مانده به لب بهر نگاری دارد
این چه دیوانگی است صبح به شب هر که به ما آمده است
پُرتوقع زده بر آخر سیم و منتظر بوده هدایای بهاری دارد
ناگهان برق زد و رعد به غرش دل ترسان مرا گریان کرد
یار افسونگر ما را بنگر حیله و خدعه آخرین طرفه به کاری دارد
همه حسنفروشان جهان آمده جمع بر سر بازار نگاه
آنچه البته نبینی چشمکِ وسوسه تا یار فراری دارد
همه گفتند که تقصیر تو بوده که جهان تیره و تار است به ما
کس نداند که چه مشکل بُوَدش آنکه گرفتارِ شکاری دارد
میکنی خرج و به جان میخری و هرچه شود تا ته کار میمانی
غافل از بازی و رندی که حریف بهر شکستت روزگاری دارد
آمد اما شب بیتوته که رسوا بشود دست حریفان قدر
آنچه ما گفته و نشنیده شده آخر قصه است که باری دارد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۲۳