جشنواره نگاه
در انتهای غم های گرانم با تو میگویم
که هرچه سراب است تشنهام دارد
درین وادی حسرت چگونه توان سر کرد
که جز سرود ناکامی کسی نمیکارد
اگر به صبح روشن عشق اعتقادی هست
چرا به تاریکی شب آسمان نمیبارد
هزار بار دلم به زیر پا له شد و ناله کرد و رفت
کجا میشود یافت نسیمی که بوی بهار همی آرد
فرشته ای آمد از میان ابر سفید میان هاله نور
چنان درخششی پدیدار که هر بیننده را بیازارد
تویی که دل در گرو یار سفر کرده دادهای به وام
کجا توان ز ورشکستگیاش نجات که نخلی نمیکارد
دیده بودی بهدستِ منِ شکستهِ دل دسته گلی به رنگ جگر
از کجا بگویمت که دلم میان دست به خون، گریه همی زارد
ای آخرین امید سالهای رفته به باد گرچه میروی هنوز
کجا میتوان گذشت که یاد خاطرات تو زندگی میدارد
من امشب بدین بیتوته چنان گرفتار یاد توام که نگو
که آسمان خاطراتم به جشنواره نگاه تو ستاره میبارد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۲۴