✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
جای پا
می‌آید روزگاران گرچه ما دیگر نباشیم در جهان
لیک نقشِ جایِ پایِ ما نشیند در پی افسانه‌ای
من نمی‌دانم چرا هرکه به ما آید بسی کُرنش کند
بشکند دندان ما را بعد چندی که زند پیمانه‌ای
گرچه از روی صداقت آنچه داری می‌دهی در راه دوست
گر محبت کرده‌ای بر دشمن دوست‌نما خصمانه‌ای
چشم خود بازش بدار از آمد و شد دُور و اطرافت ببین
گر حواست پیش و پس باشد نیفتادی ز پا, یکدانه‌ای
جمع آنانی که در دورت شب و روزی به پروار آمدند
آنچنان تیشه به دست استاده‌اند گویا تو یک بیگانه‌ای
اینکه فریادت بلند است و به پرخاشی شکستی حرف کس
زیرآبت را زده از پشت، نمی‌دانی که از فردا همی بی‌خانه‌ای
رخت ما را شسته با آب و بیاویزید به بند
باد پائیزی ربوده بند مارا کی گنه مستانه‌ای
هیچ بقالی نگفت از ترشی ماست درون ظرف خویش
این تو بودی که گشودی دست خود در نزد هر دیوانه‌ای
آن شب بیتوته‌ای را که تو برپا می‌کنی
چشم چون بندی نخیزی آخر شهنامه‌ای
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
07.08.2024