جای خالی
سالهاست دیگر مرا هیچ امیدی نیست
آنچه بر طبلش زنم دیگر صدای دلگشائی نیست
من از آن میترسم آخر
ناگهان رعدی بر آید اذرخشی تارو پودم را بسوزد
گوشه تنهائیم هم تنگ گردد
دیگران مرا نبینند
جای را بر همرهان اوار کرده
رنگِ تلخِ نیشخند
بندِ دلم را از دگر یاران هَمرَه پاره گرداند
آید اما دست سرد یک غریبی کو مرا غمخوارِ من نیست
گرچه او مرا به تیمار آید
اما دلش جای دگر
یادش پِیِ یاری ،عزیزی لحظه ای
در فکر من نیست
دست وی آنجا که بر من بهرِ آرامش
بیاید
در میانش بهره ای یا که نشانی از عطوفت،عشق،آسایش برایم نیست
آن دمی کو خود عزیزی پیر تر از من درون خانه دارد
ما چه میخواهیم چرا سر سخت
می تازیم
ان زمانی را که باید جای خالی کرد و منسب را رها دوران پیریست
از قله های اوج خود پایین خزید و
این پذیرفت آنچه بر دوران گذشت
دیگر برایم نیست
دیگری با آرمان های خود دگر مارا نمی بیند
وگر هم ،توده ای پاگیر
پس بیا دست از لجاجت بر بکش
آنچه که بر تو برگذشت در خاطراتت دوره کن
با لذتش آرام گیر و راه را بر دیگران آسان نما
این بنا دار آخرِ کارت اگر بودی
با کرامت با سخاوت زندگی بر دیگران با عشق و لذت نوش داری
دل گذاری عشق در آن
در درونش بسته ای آرام که هنگام گشودن رنگ و بوی تو فضا را خوش نماید
هر کسی گوید که جای تو چه خالیست
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۶