تیر غیب
تیر غیب آمد نشست در بین پیشانی ما
ای خدایا این نبوده سهم وجدانی ما
جمله دنیا از حسادت کور گشته بر چنین نوآوری
این بُود همکاری دشمن به ویرانی ما
آنکه می رفت سر سبد باشد گل آبادی و نوپروری
تیشه بر ریشه زدند آنان به دستِ راهِ ایمانی ما
ما ز چپ ضربه چنان خوردیم که هیچ جنبنده ای
قد ندارد راست در آخر نداند راه پنهانی ما
این نباشد انتها آید مددکار و رها سازد وطن
آمده فرزند زاده از تبارِ زالِ زر سامِ نریمانی ما
من ندانم هر چه گویم تجربه هایی بود از بین راه
آنچه آنان میکَنَند تکه ز جسم مرده بی جانی ما
آنقدر دانم هنوز هم نیش دندان غریبه آشناست
از رگ خونبار میهن می مکد شیره ز سخت جانی ما
ای که بینی مردِ قانونِ تو بر بسته کمر تا انتها
صبر تو چیست کجا یابی رهائی بهر زندانی ما
آخرین شب های بیتوته که ما را میبرد سوی صباح
ای اهورا برگشا دیده به بیداری و بینائی ما
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۴/۱۸