تیر رس
از درونم عشق پندار تو میجوشد، بدان
بودنِ من از تو باشد ماندگار، با من بمان
ترک ما کردی نمیدانی نمیگردم ز رویایت رها
آمدی اما دوباره روز از نو روزی از نو این نمیماند نهان
تا که لب تر کردهای حاضر شدم تا آخِرت
از چه رسوا میکنی اسرار پنهانِ مرا بینِ کسان
اعتیاد عشق را هرگز نمیشاید برون از ریشه بُرد
آنکه معتاد است به دل هرگز نیاسودش به جان
شهره شهرم به بیعاری ز سنگ اندازیِ هر چه رقیب
کس نمیداند ز اسرار دل این مانده در گِل بیگمان
روزگاری خواجه در دارالخلافه حکم میکرد ای بسی
نخوت و خودخواهیاش آورده در مرداب عشقی ناگهان
خنده کردی اشک ریختم شاد بودی غم شدم
تا به کی انصاف را بیهوده نامیدم، امان
عاقبت آید نهایت موسم حقخواهی از هر باعثی
دور مان، از تیر رس کو بر هدف آید دمان
آنکه تهدیدی برآید تا به ترسی از مجازات عظیم
هیچ بیتوته شبی ناید که تو مجبور مانی در خزان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
16.08.2025