تیر خدنگ
نیمه شب است و چشم تو تیر خدنگ کرده ول
که هر چه من خطا کنم نمیشوم ز تو خجل
سیاه شب که انتها ندارد و ندیدنی ست
اگر درون کشد تو را نگه کند به چشم دل
عزیز دردانه من نگار آشنا به غم
تو مدعی نبودهای شکایتی ز آب و گل
شمیم رایحه اگر ز کوی دوست آیدم
چنان به مستیام کشد که طعنه میزند به هل
نبودهای ندیدهای نباشدت به زندگی
که گر بهجز محبت است نهان تو شود کِسِل
نتیجه تلاش من ز هرچه ناملایم است
چنان به کار گیرمش شود ز آرزو به فعل
اگر به تو سپرد و گفت امانت است به جان بدار
چنان به آن نگر که آن حقیقت است نه یحتمل
خدا اگر نور بود عجب مدار سایهاش
اجازه ده مرا بدان که آرمم به تو به ضِل
در آخرین بیتوته شب که بعد آن سیاهی است
خدا کند به پا شود فتاده نسل مضمحل
یادداشت شاعر
ضل= سایهضل الله= سایه خدا
خدنگ = تیری از چوب درخت خدنگ
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۶