تیر آذر پِی زِ آرش
آسمانِ شب به تاریکی نشسته من عجب دلشوره دارم
گوئی امشب تک سواری بر درِ دروازه دارم
پاره ای لختی زمانی بگذرد از تیرِ آذر پِی زِ آرش
وُسع دامان دماوند قلهِ پر برفِ تاجش در دلِ دیوانه دارم
سالیانی بگذرد تیری جهید از چله ای جانش برون رفت
آرَشَم من، اذرخشی خفته در قلبم نهانی، گویشی جانانه دارم
این مباد آن باد، بس باشد کنون ظلمِ ستم گر
من میان بستم بَر آرم ریشهِ بیداد را از خانِوارم
بشکنم بر سنگِ خشمم شیشهِ عمرِ سیه دل
بر کِشم قلبِ پلیدش افکنم در زیر پا تا رَستِگارم
می کُشی کودک به میدان میشود آیا بگوئی
با چه جرمی میکنی شلیک بر من تا بدانم
میزنی زن را که باشد نام ناموسِ عزیزی
تا که ناموسَت رُباید آنکه من بیگانه خوانم
بازی از دستت برفت اسبت کشیدت زیر پا کوبد به سختی
می کُشیم در خانه و کاشانه ام جائی که من عمری درآنم
تا به کِی خواهی توانی زور گفتن خون جانان را بریزی
تا به کِی نا داوری مظلوم نمائی آنچه من اگه به آنم
آمده آن تک سواری را که من دروازه را بهرش گشودم
بر نپاید دیر آنجائی که من در خانه ام جانت ستانم
من نمیدانم چرا این سرنوشت با ما چنین کرد و چه ها رفت
در شب بیتوته بینم روزن نوری که تابد بر عزیزِ من به ایرانم
خدای رنگین کمان
کیان بر روی امواج هفت رنگ تا آسمان هفتم به معراج رفت
و با گشودن پرده به آنسویِ کائنات پیوست
کلیدِ درِ کائنات همان کشتیِ چوبی دست سازی بود که برایِ جشنواره جابر ابن حَیّان ساخته بود
عزیزم تو به هیچ کلیدی محتاج نیستی
لبخند زیبای شیرین تو کلید درِ عرشِ کبریایی ست که قرنها ما را با آن فریفته اند
تو گشاینده تمام دروازه های بهشتی که ملت ستم دیده تو محتاج آنند
اکنون که از آن بالاها به زیر نظاره میکنی
کنون که دست تو بر رنگین کمان آسمان چیره گشته است
لختی نظاره کن آینده را ببین و مرا پیام ده
کدام روز هفته نماز جمعه را به آهنگ آزادی خواهیم رقصید
کجا بر پای مادران داغدیده سجده خواهیم کرد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۸