✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
تیر آذر پِی زِ آرش
آسمانِ شب به تاریکی نشسته من عجب دلشوره دارم
گوئی امشب تک سواری بر درِ دروازه دارم
پاره ای لختی زمانی بگذرد از تیرِ آذر پِی زِ آرش
وُسع دامان دماوند قلهِ پر برفِ تاجش در دلِ دیوانه دارم
سالیانی بگذرد تیری جهید از چله ای جانش برون رفت
آرَشَم من، اذرخشی خفته در قلبم نهانی، گویشی جانانه دارم
این مباد آن باد، بس باشد کنون ظلمِ ستم گر
من میان بستم بَر آرم ریشهِ بیداد را از خانِوارم
بشکنم بر سنگِ خشمم شیشهِ عمرِ سیه دل
بر کِشم قلبِ پلیدش افکنم در زیر پا تا رَستِگارم
می کُشی کودک به میدان میشود آیا بگوئی
با چه جرمی میکنی شلیک بر من تا بدانم
میزنی زن را که باشد نام ناموسِ عزیزی
تا که ناموسَت رُباید آنکه من بیگانه خوانم
بازی از دستت برفت اسبت کشیدت زیر پا کوبد به سختی
می کُشیم در خانه و کاشانه ام جائی که من عمری درآنم
تا به کِی خواهی توانی زور گفتن خون جانان را بریزی
تا به کِی نا داوری مظلوم نمائی آنچه من اگه به آنم
آمده آن تک سواری را که من دروازه را بهرش گشودم
بر نپاید دیر آنجائی که من در خانه ام جانت ستانم
من نمیدانم چرا این سرنوشت با ما چنین کرد و چه ها رفت
در شب بیتوته بینم روزن نوری که تابد بر عزیزِ من به ایرانم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۸