تک چراغ انقلاب
اگر سَر میکنی بامن بگرما و به سرمایم
ندارم من دگر چیزی برای صبح فردایم
بیا یارا گذر کن از سرایم تا نیابی لحظه آخر
زمانی را که من وا مانده و مانده به گِل پایم
شبی را تا سحر خواندم ندیدم بشنود یاری
خدایا گوش ده بشنو اگر می بشنوی تنها تو آوایم
توانم تاق شد بسکه به دل نق میزنی هردم
چه ها خواهد شدن آنجا که من تنهای تنهایم
زمانی را قضا بر دست ما فرمان همی داد ست
نمی دانست که من در زندگی مانده به غمهایم
اگر روزی دوباره سر بر آرم بر اریکه جای خود یابم
نشانم، تاکِ رَز را تا ابد آزادیِ
دشت و دمن هایم
کنون تا این مهیا میکنم با بخششِ جانم براهِ تو
دمی آرام گیر بنگر چگونه میرود عمرم به شب هایم
ببین جز آتش و دود و صدایِ زجه و فریاد و دادِ من
رسد یاری ز بیراهه کند لختی کمک بارِ گرانِ خسته پاهایم
درین آشفته بازاری که بَخشی، جان برای راه آزادی
مگر باشد مُیَسّر جانِ تو محفوظ ناشُد از سِپر هایم
بیا جانا کنون از بهر میهن میکنی راهت بخون گلگون
به بیتوته بیاور تک چراغِ انقلابت باز کن این کهنه بَندهایم
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۵