کریم سرپولکی
سروده‌ها
تک درخت
میشود در واپسینِ شامگاهان
سایه های تیرِه، تاریکِ زمستان
از افق های دمادم سر به طوفان
ابر بارد دم به دم با باد و بوران
بشکند تنها درخت تک نشسته
در کنار راهِِ هر روزِ  گذاران
شاخه هایش بر زمینِِ سخت افتد
رفتنش یاد آورد مرا فراقِ رفته جانان
از فِتادن من کنونم نا هراسم
ترس من باشد پسا نا یادِ یاران
درسِ این بشکستن و رفتن گرفتم
سالهایِ زندگی اندر گذارِ دورِ دوران
دردِ آن خشکیدِه تَک پیرِ تنومند
من کنم احساس در این دم چه اسان
هر که را دُور ی بود در هر زمانه
هر کسی سهمی بَرَد بیشش نه امکان
گفته بودندم بدوران جوانی این حکایت
گوش نا دارم بر آن کو منفعت کم باشد از آن
هر چه بر ما بگذرد افسانه هایمان شمارند
این نوشته ثبت گشته از اَزَل بر جان جانان
ما نمی خواهیم آن را بهرِ خود بر کار گیریم
دائماً در فکر آنیم تا کنیم آنرا برای دیگر اِی جان
هر کسی در عاقبت آنَش به مقصد می بَرَد
کو همی کِشت و بُرید و توشه کرد و شد بسامان
من نمی دانم کجا راهم بپایان میرسد
آنقدردانم که باشم تکه ای از شاخساران
کو به گرما میکشد آتش تنورِ خانه ای را
هیزمم بعد از شکستِ تک درختِ ره گذاران
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۳