تولد
هشت بهمن بیست و هشت ژانویه، این روز میلاد من است
گرچه باید رفت ولی تا در بدن جانست من است
زندگی شعریست که آنرا شاعری عاشق نوشته
من که باشم، راه هر عاشق ببندم چون همی راهِ من است
روز من آنجا شود آغاز اندر صبح زود و در پگاه
گر چه خواب آلود از بیداریِ شبهایِ بیدارِ من است
پاره ای مردم بر آنند کین ره صعب العبور
زجر و سختی از برای رفتن دنیای تنهای من است
من چنینش ننگرم گویم همین راه است و بس
آنچه شادی میکنم اینجا، همان آغاز و پایان من است
آن زمان آخر شوی تو گر نماند نام تو بر درگهی
یاد آن روزی کنم آید کسی بر درگهم جائی که ماوای من است
این سرای روزگاری را که من از بهر خود بگزیده ام
آن نبسته دل به آجر پاره ای هر چه که اموال من است
گر چه مردم می دهند امروزِ خود تا فکر فرداها کنند
امشب اگر آمد بگو، فردا که حالای من است
آنجا که چشم دیگران خواب است و در رویا روان
من می نویسم در شب بیتوته ام شعری که از جان من است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۷