کریم سرپولکی
سروده‌ها
تنها برفت
سایه ای مَحو آمد و مرا گذر کرد و برفت
من نمیدانم که بود هرکس کهِ بود تنها برفت
از کنارم که گذشت چیزی ز من با خود بِبُرد
مانده ام ناگه چه شد آنچه بِبُرد از من برفت
بِنگرم بر جانِ خود چیزی زمن کم نا شدست
پس چه بود آن محوِ نامجهول  که همراهش برفت
میروم در فکر که آیا من خودم باشم بجا
زنده ام آیا نمی بینم که بخشی از میانِ من برفت
شاید آن روحی بود کو همرهم بود از ازل
خود مگر روحش شدم از روز اول هرکه رفت
لحظه ای یاد آورم شاید رفیقی بوده است
در تمام عمر من یادش گرامی بوده و آنگه برفت
الغرض چندان که گیج و منگ مانم من به راه زندگی
پیری است و دردِ بی درمان چنین بر من برفت
من به کس ناگفته ام این راز را در  آخرین ایام عمر
آنچه دیدم بار اول نا بُدست کو سالیان بر من برفت
گر بگویم ماجرا شاید مرا خنده کنند
یا بگوید خانه بالا داده است بهره اجاره بر برفت
من نمیدانم درین وهله چه ها باشد مرا آرام جان
آنقدر دانم زمان زیبا گذشت آنجا که با یاران برفت
گر چه چند یاری هنوز باشند مرا در زندگی
یاد من هم میرود در راه وی آنجا که او تنها برفت
خسته گشتم هر چه من رفتم پی یار و رفیق
این نشد هرکس که آمد بی خبر ناگه برفت
شاید ار من نیز زمانی پر کشم باشم چنین در خاطره
گویدم یار عزیزی این یکی هم بهر مهرویان برفت
هیچ کسی آگه نشد ناید زما بعدِ زمانِ رفتنم
آن چه باش سِر که تا آید هر آن کس که برفت
شب، شبی تنها به بیتوته بود یک امشبم
بار الها دست من گیر تا نگوید مدعی تنها برفت
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۳