کریم سرپولکی
سروده‌ها
تن ها، نه تنها
آنچنان فعال باشم من به تن
پیریم هرگز نمی بینم به من
شاید آمد آن شبی وقت سحر
خود چراغم بربگیرم شعله من
لیک تا آنجا که من با هر غزل
زندگی را میبرم با خود به من
چشم گیر از عیب این دیوانگی عیبم مکن
مر گذار آزاده باشم برشماها و به من
سالیان پیش آنجا را که بی هم رفته است
جزو عمرت مر شمار دیگر نیاید بر به من
گویدم دیوانه بودی زندگی بیراهه رفتی
کس نشد آگه چگونه می خزید در نیمِهِ شبها به من
خنجری را بر گلویم می فشردست آنکه بالای سرم
پایِهِ داری نهاده تا کند هرچه سریع آخر به من
می‌کُشد فرزند را زن را  به زندان برده و گیرد همی
می برد دیوان و دفتر میکند طومارِ بر بادم به من
آخر کارم به یک آیه چنان مظلوم وار زاری کند
تا برای اتفاقی از پی تاریخ مرده میکند نفرین به من
تا هزاران ادعا از بهر بردن زندگی را بر ز تو
میشود پیراهن عثمان بِروی نیزه تا گوید به من
قَصرِ هر افتاده ای در راه دوران تا کنون
اَجرِ کوتاهیِ همت بوده تا بنشسته بر بالا به من
ما چه گوییم تا زند با تیشه اش ریشه به بنیاد وطن
ما اگر یکدست با هم نا شویم او میرسد تیغَش به من
تن میاسای و بفکر جمع باش و فکر چاره پیشه کن
در شب بیتوته تن ها گر سوا باشند شوند تنها، به من
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۲۲