تقاص گناه
شکسته دلی نیمه راه، سپیده دمی در پگاه
نشسته کنارِ رهی سنگلاخ، به دیدار یاری نگاه
تو گویی که بیدارشب خفته است
نمی آید آهنگ خیزش از آن سر براه
امیدی ندارد به پیشانی بخت خویش
نبیند به خود پیش رو روزخوش بین راه
همی شکوه دارد ز باران و سرما و بی برگ و ساز
همه در توانش نشسته ز اعماق جان اشک و آه
شکسته به طوفان دوران همی خانه اش
ندارد به سامان و اسباب منزل یکی سرپناه
دگر قطع امید گشته ورا از سپیدی صبح
نمی آیدش یاد گرمای خورشید و شب را به ماه
از آن قصه زالِ زر تا سکندر که ویرانه گشت
به قصر برافراشته مانده در تخت جم بی پناه
اگر قطره خونی ز دوران پیشش کند حرکتی
بسازد به آینده آن اعتبار و همان فر و جاه
به ایزد اگر شب به بیتوته اش عِرق میهن بُوَد
همی پنجه دارد به دشمن برای تقاص گناه
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۱۸