تفِ سر بالا
آنکه بر من میخروشد آرامشش را آرزوست
ورنه پرخاشی که دارد رنگ سوزش های اوست
من اگر با حرفهایم کرده ام وی را چنین
معذرت دارم همی از بارگاه رب عالم که نکوست
گرچه ما در دو جهت رو سوی دیگر میرویم
او به قصد کشتن من من برای روشنی ها بهر دوست
آنچه من گویم نیاید به مذاقش خوب و خوش
گرچه اصلآ از اذل ناید ز وی آن انتظار ی که دروست
تو بگیر آنچه که او گوید ز یگ گوشَت درون و آن برون
چون برای هر نوشته مطلبی آید از او بیرون زپوست
ما که عادت کرده ایم گرچه هنوز ایشان به کار دیگران
با تمام آنچه ممکن میشود داخل نشسته روبروست
اصل یک پای همه چیز گروه سی نفر
آنچنان جدی بدارد کو نجات جملگی در دست اوست
من چه گویم که نگفتن بهتر است از هر تُفی
که فرستد رو به بالا و نشیند روی صورتش که روست
من در این بیتوته شبها تجربه کردم بسی
آنکه با دشمن کند سازش همان هم رو به توست
یادداشت شاعر
از آن نترس که های و هو دارداز آن بترس که رو به تو دارد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۴/۱۵