ترانه های خود جوش
در مرغزار دوران ای سربدار خاموش
آوازه های سازت نمیشود فراموش
هرکس مسیر راهش کوته بلند میانه
طی طریق کرده تا انتها بر این کوش
بعضی چنان مُصرّند که چاله های راه را
هموار می کنندش با اثرات خودجوش
برخی به ره نشسته به کار بهره داری
شیره جان مکیده طلبکار و سیه پوش
هر آنچه در جهان است طلب کند به نعمت
بهای آن حواله بهشت و حوری و نوش
من خود در این میانه حیرت زده خمیده
زیر ستم شکسته بارِ گرانِ بر دوش
اندیشه درونی بیراهه های موجود
منم به فکر میهن تو متهم به پاپوش
اگر عدالتی بود هر آنچه وعده کرده
وطن چنان گلستان جهان سرای پرجوش
بیا ببر بهشتت ارزانی خودت باد
مرا گذار جهنم با خرقه کهن پوش
رضایت درونی آزادگی و وحدت
مرا بَرَد به غایت به حدِ وجد و سروش
میان بیتوته ها شبی سحر نگردد
که تو مرا نخوانی ترانه های خودجوش
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۲۹