تخته پاره
آنکه دریا زده باشد تخته پاره خود پناه ایمن است
ما که جان در مامن کشتی دل بر ناخدا آوردهایم
روزگاری بود و بگذشت و به جز خاکی نمیماند تو را
قطره اشکی تربتی یادی بجا آوردهایم
ای که روز و شب دعا داری به امید وصول روزگار
هیچ میدانی نهایت میگذاریم هرچه را آوردهایم
آن که بیند تا نوک بینی نبیند اتفاقاتش به چشم
گوئیا هرگز نبیند شور و حالی را که ما آوردهایم
سخت آید بر کسانی که نهان هر صدق میدارند به خلق
گرچه ما اصل صداقت را بر این خلق دوپا آوردهایم
از کجا باید سرود شعری که اصل زندگی جاری شود
نامرادی تا نباشد دل نمیسوزد که ما بهر شما آوردهایم
باز آیی تو به سرچشمه که جوشیده بُنِ اصل وجود
آنچه از چنته برون آید ز تو آنست ، تو را آوردهایم
من تو را گرچه به پاره تختهای بر موج دریا دیدهام
موج دریا را به طوفانش مبین آرامش آن را جدا آوردهایم
دل شوریده ما هر شبِ بیتوته بهدنبال بقای دگر است
گوئیا در خواب بوده گذر عمری که آن را انتها آوردهایم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۲۲