تجربه
آنچه تجربه به من, زمن حکایت می کند
گرچه بگذشته ولی هنوز شکایت میکند
خود نمیداند چرا یا بهر چی تمام عمر
هی به خود نق میزند فکر نهایت میکند
آنچه خود بود و نمیدانست همه دارایی است
منتظر بود ببیند آنچه دیگری روایت می کند
گر یکی بگرفته ای، دو، در اِزایش پس بده
تا ببینی دیگری جانش فدایت می کند
منتظر هرگز نباش تا دیگران پا پیش نهند
قدم اول تو بردار مطمئن باش عنایت می کند
هر چه می آید خوش آید سخت نگیر دنیا که آن
آنچه داده با نگاه مهربان از تو حمایت می کند
گر تو می خواهی بدارند نخبگان شهر عشقت برقرار
غم رها کن آنچه خندانی و خندی آن کفایت می کند
گر هزاران بار عسل داری به کام یار، شیرینش کنی
یک خطا نابود سازد مثل هر دشمن جزایت می کند
ما که آخر واقف اخلاق این ملت نگشتیم تا کنیم
در شب بیتوته حل مشکل، چرا ناگه رهایت می کند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۲۶