تبرئه
مژده ای یار خجسته دلبری آید به بر
سحرظلمت شب میرود و نور امید آید سحر
نگرانی دوچشمت دل ترسان مرا تاب تحمل نَبُود
گرچه بعدِ گذرِ مشکلِ خود هیچ نمیگیری خبر
غم فردای نیامده هنوزت، به چه دلشوره من
از چه رو آنچه تو میداری ستم بر من درمانده اثر
آمد اخبار چه نشستی که شده غوغا به پا بر سر بازار نگار
ماندهام گر به تماشا بروم گوشه چشمی بنماید به نظر
من ساده نگران رنجش پای تو بودم که خرامی به رهی
غافل از آنکه بکوبی به منِ مانده ز سنگِ رهِ خود ناگه به سر
بعد عمری نگرانیِ نبودت به برم گویا گره باز شده
غافل از آنکه فقط در دل رویا بوده از آمدن یار شرر
ای عزیزانی که بسته چشم میدارید به ره نور امید
او نمیآید شبانه گر نشینی تا سحرگاهان به در
گفت پیرم چه نشستی که حریف در پی آنست خرابت دارد
ماکه جز نقش صفا هیچ مطاعی نفروشیم به ضرر
اگر آن روز درآید که به محشر بر قاضی بنشینم به قضا
مدرک تبرئهام جز شب بیتوته نباشد به ارائه به نفر
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۲۳