تب من
چه شود که بامدادان چو نسیم به من خرامی
چه کنم که روی بندی که به چشم من حرامی
همه آرزوی من بود که شبی میان بزمی
قدحی مرا لبالب ز می لبت به کامی
عجب است اگر بگویم که رسیدنِ به تو خود
نبود مرا سرانجام که توام چنین گرامی
قدح مرا بگردان به میان باده خواران
بزنش به جام دیگر که برای ما دوامی
من ندانستم از اول انتهای عمق فکرت
به چه کار مشغول به چه سالک و مرامی
(که چگونه می بری دل به چه سالک و مرامی)
نگران شود عزیزی که دلش به شور افتد
تو که دلشوره نداری نه ادب نه احترامی
یک قدم ز تو به سویم دل من هزار لرزش
نگرانی من آن است که تو هم میان دامی
تب من به یاد رویت به عرق نمینشاند
چه کند پریده یادی که تبش پَرَد به نامی
شب بیتوته تباه است اگرش سحر نباشد
چه کند شکسته بالی که شود گسسته دامی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
11.09.2024