تاسی به تخته
همچو تاس تخته نردی در میان دست کس
در کنار یار خود آرام می دارم نفس
منتظر آماده غلطیدنم هر لحظه تا آیم فرود
در میان صحنه جنگ و نبرد پیش رو با خار و خس
آنکه ما را میرهاند در میان مهره های زندگی
خود نمیداند کجاها مینشینم اندر این بسته قفس
او به امید نشستن های جفت ما دو تن تاس سفید
من به آرامش نشستن در کنار جفت خود باشم و بس
گرچه جفت جفتم بر آرد شور حال و ولوله
لیک اصل ماجرا بر ما دو دلداده بود پوچ و عبس
آنکه بازیچه شوی و زندگی دائم به غلطیدن رود
خستگی آرد خداوندا به فریادم برس
این چه دنیائی است که اندر دوره دیوانه اش
می رهانندت ز دام و میبرندت پیش و پس
ای زمانه گر بریزی ما دو را بار دگر
هردو جای شش نشینیم بی شماره دسترس
من چه اندیشم به بیتوته کجا آرم شبی
تخته ای بر تاس و گر تاسی به تخته یا بعکس
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۵