تاراج
من پیر شدم در ره تو آخر کارم
دیگر نشود رفته رهم باز بدارم
آیا نشنیدی گذر پوست به دباغ
ما باز بر آییم به زمستان و بهارم
دیریست که میخانه درش وا نگشاید
من پشت درش غوره ترشت، شِکر آرم
رفتیم و نشستیم ز رهش دور پناهی
تا یار نداند که چه سنگین شده بارم
گویا نشد آگه که چه بیراهه برندش
احساس نشستن به گلو حلقه دارم
ناگه خبر آمد به سرت تاج کیانی
بردند سرت با همه تاراج به زارم
هرگز نشد آن طالع ذهنیتِ حاصل
گر نیک بیندیشم و در راه فکارم
امید مده گر چه زمان سخت نماید
باشد که پس دیو همی فرشته آرم
من هر چه به بیتوته شب ها بنویسم
شعری شود آخر که نمی شود به کارم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۲۵